تبلیغات
اشک غزل... - این پست جنبه ی شخصی دارد! تکلیف دختر داداشمه که من باید براش بنویسم!:))
اشک غزل...
چه می شود که غزل ، بغض می کند گاهی؟!...

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

این پست جنبه ی شخصی دارد! تکلیف دختر داداشمه که من باید براش بنویسم!:))


دهنه جیبش رو تار عنکبوت گرفته

تا حالا واژه ی تغییر کاربری به گوشتون خورده؟ می دونید چه طوری میشه که اون طوری میشه؟ یه مثال میزنم براتون؛ مثلا زمینای کشاورزی در یه ناحیه اگر برای چند مدت زیرکشت نرند و یا یه تغییراتی دور و برشون ایجاد شه تغییر کاربری پیدا می کنند و می شن ساختمانی، یا تجاری و امثالهم... اصولاً یکی از کاربردهای لذت بخش ِ جیب، کاربرد تجاری اون هست و ما پول های مبارک رو در اون قرار می دیم. اماجیب قشر مستضعف جامعه ی ما هم مثل همون زمین ها می مونه که باید تغییر کاربری بدن. به همین خاطر بعد از یه مدت که از کاربری اصلی خودشون خارج شدن، میشن میدون فوتبال کک ها و بندبازی عنکبوت ها. بالاخره کک ها و عنکبوت ها هم عضو این جامعه هستند و نیاز به تفریحات ِ سالم دارند خب!


خر رو که به عروسی می برن، برای خوشی نیست؛ برای آبکشی است.

یکی بود، یکی نبود. یه جنگلی بود که حیوونا توش به خوبی و خوشی زندگی می کردند. همه شاد و خوش حال بودند، الا یه آقا خره! که همیشه تنها بود. چرا تنها بود؟ چون از حیوونای دیگه هیچ وقت خیری ندیده بود. با اینکه مجبورش می کردند کارای سخت سخت انجام بده برای جنگل، اما همیشه مسخره اش می کردند، تحقیرش می کردند، مثلا هر حیوون یا بچه حیوونی که یه چیزی رو بلد نبود یا اشتباه انجام میداد کاری رو بهش می گفتند عجب خری هستی! خب این برخوردا روانشناسی ما آدما نشون داده که باعث می شه طرف دچار یأس فلسفی بشه دیگه! خلاصه این خر قصه ی ما هم یأس فلسفی گرفت و خزید کنج خونه. دیگه از اون خر خندون و پرتلاش خبری نبود. تا این که کم کم کدخدای جنگل یعنی همون آقای شیر معروف تصمیم گرفت ازدواج کنه و برای همین حیوونا جمع شدند تا یه جشن حسابی برگزار کنند. کارا خیلی سخت بود، همه ی حیوونا که از پس کارای سخت بر نمیومدند. گفتند چه کار کنیم، چه کارنکنیم، یهو یاد آقا خره افتادند. نشستند دور هم. گفتند خب این آقا خره که ما از بس باهاش بد رفتاری کردیم که الان بهش بگیم بیا کمکمون، معلومه که نمیاد! پس بیاید سرشو گول بمالیم! از فردا هی یکی یکی پا شدند رفتند خونه خره و از بساطی که برای جشن و شادی قرار بود آماده کرده بودند گفتند. گفتند تو هم پا شو بیا، خوش میگذره بهتا! برای روحیه ات هم خوبه! میای گل می گی، گل می شنفی، یه بزنی، یه بکوبی، یه جفتک بالا بندازی، حالت میاد سر جاش! این آقا خره ی قصه ی ما هم از اون جا که مثل خرای قصه ها ی دیگه از آی کیوی کمی بهره برده بود، باورش شد. دم دمای جشن که شد پاشد اون پالون ِ  پلو خوریش رو تنش کرد و به راه افتاد. تو راه هم به خوشی هایی که در انتظارشه فکر کرد و  کلی خرکیف شد! اما چشتون روز بد نبینه! تا رسید و پاشو گذاشت تو تالار عروسی، حیوونا شروع کردند دستورای کوچیک و بزرگ صادر کنند! این کارو بکن، اون صندلیا رو ببر اون ور، بدو برو چایی بردار بیار، آب بیار که فلانی تشنه شه، نون بیار که فلانی گشنه شه، اینا رو جمع کن، اونا رو پهن کن و و و... جشن تموم شد؛ اما آقا خره حتی فرصت نکرد شام عروسی رو بخوره و حتی بهشم نرسید  که بریزه تو مشمعی چیزی و ببره خونه، چه برسه به این که از خوشی های جشن فیض برده باشه! خسته و کوفته، با گوشای آویزون رفت خونه... بیچاره نمی دونست چه کار بکنه از غصه! خسته بود، اما خوابش نمی برد. گفت بشینم یه کتابی بخونم و یه تفألی بزنم. به نیت فال یه کتابی برداشت. البته می دونید که از یه خر انتظار نباید داشته باشید که بدونه باید با دیوان حافظ فال گرفت! پس حتما می پرسید با چه کتابی می خواست فال بگیره؟ با همون اولین کتابی که به سمش رسید، یعنی: « امثال و حکم ». ( از این اتفاق می تونیم نتیجه بگیریم که حتی خرها هم ممکنه کتابای ثقیلی تو کتابخونه شون باشه ها ، اما چون نمی دونند چه طور استفاده کنند در حد یه خر همیشه مونده آی کیوشون!) خلاصه کتاب رو برداشت و یه چیزی زیر لب گفت و یه صفحه رو شانسی باز کرد. ولی عجیبه! چیزی که اومده، پر بیراه هم نیستا! ظاهراً میشه برای فال به هر کتابی تفأل زد، منتهی باید با حس کامل این کار رو بکنی! حتما می پرسید مگه چی اومده بود؟ این ضرب المثل اومده بود که : خر رو که می برند عروسی، برای خوشی نیست؛ برای آبکشی است! همون شب خر قصه ی ما تصمیم گرفت دیگه حتی به جشن ها و مجالس شادی دیگران هم نره؛ اما از اون جایی که خرها، همیشه خرند، بارها و بارها این اشتباهشو تکرار کرد!


یکی نون نداشت بخوره، پیاز می خورد اشتهاش زیاد شه!

شنیدم می گن باید تعداد فرزندهای هر خانواده، از دو تا بیشتر باشه! اصلاً لعنت بر اون روشنفکر غربزده که بدعت گذاشت و شعار منحوس ِ « بچه که جون و نفسه، یکیش خوبه دوتاش بسه» رو انداخت سر ِ زبون ها! به همین خاطر هم انواع سیاست ها دارند وضع می شن که به شکلی زیبا این هدف رو محقق کنند. مثلاً به بچه هایی که از امسال به دنیا بیان، سالانه چیزی حدود یک میلیون تومان تعلق می گیره. یا مثلاً پیشنهاد می دن که تو کنکور ارشد برای عزیزان متأهل، سهمی خاص در نظر گرفته باشه. و و و... اما خوب که می شینم فکر می کنم، می بینم اینا که مشکل جوونای چهار پنج سال بزرگتر از من رو حل نمی کنه! وقتی کار نداشته باشی، وقتی مسکنت تأمین نباشه، وقتی وقتی وقتی...، سهام کنکور ارشد به چه دردت می خوره؟ آی قدیمیا! کجایید که دستتون رو ببوسم که هرچی گفتید رو یه حکمتی گفتید! کنایه ی قشنگی زدید که: یکی نون نداشت بخوره، پیاز می خورد که اشتهاش زیاد شه! 
خدا به داد ِ چندسال بعد ِ ما برسه!

شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه...

اینو نیدونم چی بنویسم!

این هم زحمتی که به دوست خوبم، زهرا خانم دادم:

یکی نون نداشت بخوره پیاز می خورد اشتهاش باز شه!

زن: آرش امروز یه سرویس طلا خریدم قیمتش شد 2 میلیون. از سرویس سوسن خانم 269 هزارتومن گرونتره

مرد:خانم این کارا چیه؟! هنوز قسطای وسایل تازه ای که خریدی و نتونستم پرداخت کنم.

زن: راستی آرش امروز یه باربیکیو دیدم تو پاساژ نزدیک خونه همون که قسطی میده
زدم به حساب، خیلی شیکه. فردا قراره سوسن و منیژه و سودابه بیان خونمون.
چشاشون در میاد ببینن.

مرد: خانم تو رو خدا یکم به فکر من باش.

زن: آرش یادت باشه فردا بیای، کلی مهمون دارم.

مرد: مهمون واسه چی؟!

زن: ای بابا! تولد قمریمه یادت رفته؟!؟!؟!
تازه از رستوران قراره چند نوع غذا سفارش بدم صبح سر راهت یه سفارشی بکن که بهوونه نیارن.

مرد: بابا اون رستوراندیگه به ما غذا نمیده هنوز حسابای قبلی رو صاف نکردیم!

زن: اوا خاک به سرم آرش هرجور شده باید راضیشون کنی وگرنه آبروم میره!
تازه سرویس طلا رو کادو کردم یادت باشه با خودت ببری بایدآخره مراسم بیای و جلوی همه به من کادو بدیش.
وااااااااااااااااااای از الان چشای در اومده ی سوسن و تصور می کنم!!!
مخصوصا اگه بفهمه 269 هزارتومن ارز سرویس خودش گرونتره.

مرد: خانم نکن این کارا رو!

زن: آرش یادت باشه کت و شلوارتو سر راه بگیری و بپوشی دادم خشکشویی سره کوچه. 

<فردای روز مهمونی>

زنگ تلفن

زن: بلــــــــــــــه؟

فرد پشت خط: خانم ببخشید از کلانتری تماس میگیرم همسر شما به دلیل کشیدن چک بی محل تو بازداشتگاه هستند.

زن: خدااااااااااااااااااااااااااای من!

خر رو به عروسی می برند برای خوشی نیست برای بارکشی است.


موضوع انشاء : بهترین پدر دنیا

من پدرم را خیلی دوسط دارم وزع مالی پدرم خوب است.
ما یک صوناطا داریم و یک ویلا در شمال. همه فامیل به پدر من احطرام می گزارند.
همیشه می گویند: آغ داداش، داداش جان ، شما سایه سر ما هستی ، شما رو سر ما جا داری. خیلی پدرم را دوسط دارند.
مسلا امه سهیلا همیشه پدرم را بقل می کند و می گوید غربونت برم داداش جان
اگه می شه ماشینتو لتف کن آخره هفته مهمانی باکلاصی دعوط هستیم جلوی همکارای سروش کلاس بگزاریم.
یا امو سهیل همیشه دست پدرم را می بوصد و حطا وقتی می آید برای من بستنی می خرد و می گوید: آغ داداش با برو بچ جمعه می خوایم بریم شمال کلیت ویلا رو لتف کن.
یا امو کوچیکه امو سهند همیشه وقتی وام می خواهد بگیرد می گوید دستت درد نکنه داداش جان زامن می خواهند و هیچ وغط قثت هایش را نمی دهد و همیشه از حصاب پدرم کم می شود.
همه پدرم را دوسط دارند من هم پدرم را دوسط دارم چون غول می دهم غبول شوم اما حطا وغطی طک می آورم بعد از مزرت ،پدرم به غولش امل می کند و برایم دوچرخه می خرد.
پدر من بهترین پدر دنیاست.

به روباهه گفتند شاهدت کیه؟ گفت : دمم

شهرام جزایری طی اظهارات متعدد جهت تبرئه و مشروع جلوه دادن عمل خود اعلام داشت:
من با یکی از افراد معمم مشورت کرده و در مورد نوع شغلم و حکم آن سؤال نمودم
ایشان فرمودند: امام از ابتدای انقلاب یک کمیته ای تشکیل دادند و مرا به عنوان مسئول کمیته انتخاب کردند و هیچکس را جز من شابسته ی این مقام ندانستند.
چون ما برای کار خیر از پول حلال استفاده می کنیم و شما از درآمد حاصله از شغل خود کمک مالی به کمیته ما نموده اید پس درآمد عاید از شغل شما از نظر شرعی حلال است!!!
از او پرسیدند کدام یک از روحانیون کشور بودند؟!
گفت : حجة الاسلام مهدی کروبی!!!!

std testing near me
دوشنبه 20 شهریور 1396 02:25 ب.ظ
این وبلاگ وبلاگ من باشکوه است و دوست دارم پست های شما را بخوانم.

نگه داشتن کار بزرگ! شما متوجه شده اید، بسیاری از مردم در جستجوی این اطلاعات هستند، شما
می تواند به آنها کمک کند تا حد زیادی.
psychic phone reading
دوشنبه 20 شهریور 1396 08:50 ق.ظ
Everything wrote was very logical. But, what
about this? what if you added a little information? I ain't saying your
content isn't good., however what if you added a title that makes
people want more? I mean اشک غزل... - این پست
جنبه ی شخصی دارد! تکلیف دختر داداشمه که من باید براش بنویسم!:)) is a little boring.

You ought to glance at Yahoo's front page and note how they create news titles to get people interested.
You might try adding a video or a related pic or two to get readers interested about everything've got to say.

Just my opinion, it would make your blog a little
bit more interesting.
cheap psychic readings
دوشنبه 20 شهریور 1396 08:08 ق.ظ
وبلاگ عالی در اینجا! علاوه بر این، وب سایت شما خیلی سریعتر است!
از چه میزبان استفاده می کنید؟ آیا می توانم پیوند وابستگی شما به آن را دریافت کنم؟
میزبان شما؟ من مایل هستم وب سایت خود را به سرعت به عنوان شما لول لود
chaturbatefreetokenshack.com
دوشنبه 13 شهریور 1396 03:14 ق.ظ
Magnificent goods from you, man. I've bear in mind your stuff previous to and you're just too wonderful.
I really like what you have bought here, certainly like what you're saying
and the best way through which you are saying it.

You make it entertaining and you still take care of to
keep it smart. I can not wait to read far more from you.
That is actually a terrific web site.
chaturbate tokens generator
پنجشنبه 12 مرداد 1396 10:21 ب.ظ
I really like what you guys are up too. This kind of clever work
and coverage! Keep up the awesome works guys I've you guys
to my own blogroll.
Octavio
جمعه 16 تیر 1396 07:23 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied
on the video to make your point. You definitely know what youre talking about, why throw
away your intelligence on just posting videos to your weblog when you
could be giving us something enlightening to read?
std testing near me
یکشنبه 4 تیر 1396 08:34 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب اصل آیا واقعا نشستن بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه تنها برای کوتاه در حالی که.
من این کردم مشکل خود را با فراز در مفروضات و یک خواهد را سادگی به پر کسانی که معافیت.
که شما در واقع که می توانید انجام من می مطمئنا بود
مجذوب.
std testing centers
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:11 ق.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی
دلنشین در آیا نه کار درست با من پس از برخی
از زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه تنها
برای بسیار در حالی که کوتاه.
من با این حال مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک ممکن است را سادگی
به کمک پر همه کسانی شکاف.

که شما که می توانید انجام
من را قطعا بود تحت تاثیر قرار داد.
Buddy
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:38 ب.ظ
Wow, fantastic blog layout! How long have you been blogging for?
you made blogging look easy. The overall look of your web site
is great, as well as the content!
R
دوشنبه 2 اسفند 1395 05:28 ب.ظ
بی نظیر
چهارشنبه 5 خرداد 1395 07:26 ق.ظ
دمت گرم یه دنیا ممنون من امروز امتحان نهایی زبان فارسی دارم
یکشنبه 2 اسفند 1394 07:24 ب.ظ
زهره
جمعه 21 فروردین 1394 01:27 ب.ظ
واااااااااااای یه دنیا ممنون فردا امتحان داریم نجاتم دادی به قرآن!!!!!بازم ممنون....
Helia Rashidi
شنبه 25 بهمن 1393 07:51 ب.ظ
انگار چند بار فرستادم ولی تقصیر داداش کوچکم بود
Helia Rashidi
شنبه 25 بهمن 1393 07:48 ب.ظ
من هم امتحان دارم ۲۶\۱۱\۱۳۹۳.
Helia Rashidi
شنبه 25 بهمن 1393 07:48 ب.ظ
من هم امتحان دارم ۲۶\۱۱\۱۳۹۳.
Helia Rashidi
شنبه 25 بهمن 1393 07:47 ب.ظ
من هم امتحان دارم ۲۶\۱۱\۱۳۹۳.
سه شنبه 6 اسفند 1392 09:12 ب.ظ
وایییییییییی هر کسی هستی عاشقتمممممممممم ینییییییی نمیدونی منو از چه عذابی نجات دادی باو اخه رشته ریاضی رو چه به این کارا . ولی بازم مرسی حداقل فردا ضایع نمیشم
باران
یکشنبه 22 خرداد 1390 11:17 ب.ظ
دستت درد نکنه فردا امتحان زبان فارسی دارم نمی دونستم چی بنویسم خیلی به درد خورد مرررررررررسی
مسیح
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 02:00 ق.ظ
سلام

ان طرف مرد سكوتش چقدر فریاد است......

با غزلی به روزم

منتظر نگاه ارزشمندتون هستم
لیندا
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 02:59 ق.ظ
من به مسایل شخصی کار ندارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

به قول «سیّدعلی صالحی» :
من که کسی نیستم
بادآوارده ی بی قرار ِ علاقه ای
به در مانده ی دمی
بی راه رفته ی گم از گور ِ خویش.
مدیر وبلاگ : گم از گور خویش

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان